از غم خبری نبود اگر عشق نبود
|
|
چه آرام درخود شکستم
عشق اونه که هیچ وقت نگی متاسفم
شنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 00:35 :: نویسنده : سحر
ماهیان از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند و چون به خواست ایشان و امر الهی ،دریا آرام شد ، خود را اسیر تور صیادان یافتند. شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 01:06 :: نویسنده : سحر
در زمستانی سرد ، کلاغی برای جوجه هایش غذا پیدا نمی کرد و به ناچار از گوشت تنش می کند و به آنها می داد تا زنده بمانند و نمیرند. زمستان که تمام شد ، کلاغ مرد. بعد از مرگ مادر ،جوجه هایش گفتند: چه خوب شد که مرد، خسته شده بودیم از این غذای تکراری!!!!!!! چهارشنبه 23 فروردین ماه سال 1391 :: 23:45 :: نویسنده : سحر
فاحشه را خدا فاحشه نکرد آنان که در شهر نان قسمت می کنند او را لنگ نان گذاشتند تا هر زمانی که لنگ هم آغوشی ماندند او را به نانی بخرند.
(صادق هدایت) چهارشنبه 16 فروردین ماه سال 1391 :: 15:54 :: نویسنده : سحر
معلم می دانست فاصله ها چه به روزمان می آورند
که به خط فاصله می گفت: خط تیره چهارشنبه 9 فروردین ماه سال 1391 :: 23:59 :: نویسنده : سحر
چهارشنبه 2 فروردین ماه سال 1391 :: 21:09 :: نویسنده : سحر
چگونه می رسی ز راه بی من ای بهار سبز؟
که من درون این قفس اسیر و پای بسته ام شکسته بال و خسته ام خدایا ... کودکان گل فروش را می بینی؟! مردان خانه به دوش... دخترکان تن فروش... مادران سیاه پوش... واعظان دین فروش... محرابهای فرش پوش... پسران کلیه فروش... زبانهای عشق فروش... انسانهای آدم فروش... همه را می بینی؟؟؟؟ می خواهم... یک تکه آسمان کلنگی بخرم... دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد!!!!
|
درباره وبلاگ ![]() تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام.... دوست می دارم تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام....دوست می دارم برای خاطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه تو را به خاطر دوست داشتن ،دوست می دارم تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم.... دوست می دارم بی تو جز گستره ای بی کرانه نمی بینم میان گذشته و امروز از جدار آینه ی خویش گذشتن نتوانستم می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند. تو را دوست می دارم به خاطر فرزانگی ات که از آن من نیست به رغم همه ی آن چیزها که جز وهمی نیست، دوستت دارم برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم می اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی تو خورشید رخشانی که بر من می تابی هنگامی که به خویش مغرورم سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییدیم پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز. منوی اصلی موضوعات مناجات (1) عاشقانه (44) داستان کوتاه (12) مذهبی (5) آموزنده (29) مناسبتها (9) عارفانه (3) خط خطی های من (20) دکتر شریعتی (9) اشعار (18)
آخرین مطالب آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه آمار وبلاگ تعداد بازدیدکنندگان: 28533
|
|||||||