من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغار عالم تو را دوست دارم
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم تو را دوست دارم
نه خطی نه خالی! نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم : تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد هم آواز با ما:
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم
اینجا آسمان ابریست
آنجا را نمی دانم
اینجا شده پاییز
آنجا را نمی دانم
اینجا فقط رنگ است
آنجا را نمی دانم
اینجا دلی تنگ است
آنجا را نمی دانم.
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمریست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی می داند
شاید امروز نیز
روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
هر روز بی تو روز مباداست.
گلپونه های وحشی دشت امیدم ،وقت سحر شد
تاریکی شب رفت و فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها
گلپونه های وحشی دشت امیدم ،وقت جداییها گذشته
باران اشکم روی گور دل چکیده
بر خاک سرد و تیره ای پاشیده شبنم
من دیده بر راه شما دارم که شاید
سر برکشید از خاکهای تیره ی غم
من مرغک افسرده ای بر شاخسارم
گلپونه ها ، گلپونه ها چشم انتظارم
می خواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم
افسرده ام ، دیوانه ام ، آزرده جانم
گلپونه ها ، گلپونه ها غمها مرا کشت
گلپونه ها آزار آدمها مرا کشت
گلپونه ها نامهربانی آتشم زد
گلپونه ها بی همزبانی آتشم زد
گلپونه ها در باده ها مستی نمانده
جز اشک غم در ساغر هستی نمانده
گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست
همدرد دل شب ها به جز فریاد من نیست
گلپونه ها آن ساغر بشکسته ام من
گلپونه ها از زندگانی خسته ام من
دیگر بس است آخر جدایی ها خدا را
سر برکشید از خاک های تیره ی غم
گلپونه ها ، گلپونه ها من بیقرارم
ای قصه گویان وفا چشم انتظارم
آه ای پرستوهای ره گم کرده ی دشت
سوی دیار آشنایی ها بکوچید
با من بمانید ، با من بخوانید
شاید که هستی را ز سر گیرم دوباره
آن شور و مستی را ز سر گیرم دوباره
هما میرافشار
به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا ، دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست ۱
خروش موج با من می کند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین بر کنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست.
نامم را به خاطر ندارم
و نمی دانم لب که باز کنم
به کدام زبان سخن خواهم گفت
به کدام زبان دعا خواهم خواند
به کدام زبان دشنام خواهم داد...
تخت بیمارستانی را می مانم
که به خاطر نمی آورد
بیماران مرده اش را...
رنگ چشمان مادرم را به یاد ندارم
و نمی دانم که پدر
پیپ می کشید یا سیگار؟
من در تابستان به دنیا آمدم یا پاییز؟
در سال هزار وسیصد و پنجاه و چهار،
یا پنجاه و چهار هزار و سیصد و یک؟
نام گربه ی خواهرم ببری بود یا روکو؟
کورش پادشاه روم بود یا پارس؟
در کتاب تاریخ پنجم دبستانمان
لطفعلی خان پیروز شد ،
یا آقا محمد خان؟
گونه ی دختر همسایه
که به یازده سالگی عاشقش بودم
چه عطری داشت؟
درخت حیاط خانه ی مادر بزرگ
چه میوه ای می داد؟
نام دوست دوران نوجوانی
که در تصادف مرد
چه بود؟
ناظم مدرسه ما را
گوساله صدا می زد ،
یا کره خر؟
به اتوبوسی قراضه می مانم
که چهره ی یکی از مسافرانش را حتی
در یاد ندارد....
تو را اما به خاطر می آورم
و می دانم روسری ات
در دیدار نخستمان چه رنگی داشت
و ناخن کدام انگشت را
در اضطراب آمدن جویده بودی!
به حافظه دارم هنوز
عطر فرانسوی تو
و زنگ ایرانی صدایت را
وقتی سلام مرا جواب می گفتی!
می توانم به تو بگویم که در آن لحظه
چند برگ
از چنارهای خیابانی که در آن بودیم
به زمین افتادند
و چند کلاغ
بر نرده های خاک گرفته ی پارک نشستند
حتی می توانم خبرت بدهم
قلبت چند بار در دقیقه میزد
و چند مژه
تیله ی چشمانت را در خود گرفته بودند!
جهان را می شود از یاد برد دقیقه ای
و می توان فراموش کرد
شماره ی شناسنامه،
حساب بانکی
و نمره ی تلفن خانه ی خود را
اما کار دشوار به خاطر نیاوردن تو
تنها از دست مرگ ساخته است.
مرگ هم که وقتی تو با منی
از کنارم می گذرد
و خود را به ندیدن می زند
آن گاه در بهشت
فرشته گان کوچک را توبیخ می کنند
برای نشانی اشتباهی که به او داده اند
و در دل
به لپ های گل انداخته شان می خندند!
فراموش کردن تو ساده نیست
چون فراموش کردن این نفس ها
که گویی تکرار می شوند
تا تو را بسرایند...
یغما گلرویی