چه آرام درخود شکستم

عشق اونه که هیچ وقت نگی متاسفم

چه آرام درخود شکستم

عشق اونه که هیچ وقت نگی متاسفم

والا ترین آرزوی بشر عطش به ابدیت است.  

  

همان چیزی که آدمیان آن را عشق می نامند 

 

و هر کس دیگری را دوست دارد می خواهد او را  

 

در  خود ابدی کند پس آنچه ابدی نباشد راستین نباشد. 

 

 

                              انا مونا

و بعد از رفتنت

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی، 

تو را با تهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم 

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم 

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس 

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم 

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: 

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی 

و من تنها برای  دیدن زیبایی آن چشم 

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم 

 

همین بود آخرین حرفت 

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت 

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید  

وا کردم 

 

نمی دانم چرا رفتی  

نمی دانم چرا 

شاید خطا کردم  

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی 

نمی دانم کجا ،تا کی ، برای چه؟ 

ولی رفتی 

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید 

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت 

و بعد از رفتنت رسم  نوازش در غمی خاکستری گم شد 

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت 

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد 

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم غرق باران بود 

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد  

من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت 

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد 

و بعد از رفتنت دنیا چه بغضی کرد 

کسی فهمید تو تو نام مرا از یاد خواهی برد 

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد 

هنوز آشفته ی چشمان زیبای تو ام  

برگرد  

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد 

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید 

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت: 

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها، 

بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم 

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید 

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است 

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل 

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر 

نمی دانم چرا؟ 

شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز  

برای شاذی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت  

دعا کردم.  

 

 

                             مریم حیدرزاده

                        

منو نشناخته بود

یک نگه کرد و گذشت          منو نشناخته بود 

 

آخه رنج و غم و درد             کارمو ساخته بود 

 

اون که از شاخه ی عمر       منو با سنگ غم انداخته بود 

 

اونکه بر جون و دلم              مثل سرمای خزون تاخته بود  

                 منو نشناخته بود   

 

آخه رنج و غم و درد              کارمو ساخته بود 

 

یاد یک خاطره ، یک عمر تباه 

 

مثل آه 

 

مثل یک ناله دوید از پی او 

 

دامنش را بگرفت !  

شد قدم ها کوتاه 

 

رو به من کرد و نگاهی ،چه نگاه!  

رنگ و رویم چو بدید           رنگشو باخته بود 

 

آخه رنج و غم و درد           کارمو ساخته بود 

 

یک نگه کرد و گذشت  

                  یک نگه کرد و گذشت  

 

گذشت... 

 

      گذشت... 

 

            گذشت...  

 

 

 

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن 

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن 

  

بیهوده پشت پا به غزل های من نزن 

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن 

 

موهات را ببند دلم را تکان نده  

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن 

 

من در کنار توست اگر چشم وا کنی 

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن 

 

بگذار شهر سر خوش زیبایی ات شود 

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن  

 

امشب برای ماندنمان استخاره کن 

اما به آیه های بدش اعتنا نکن 

 

 

صبر سنگ

روز اول پیش خود گفتم: 

دیگرش هرگز نخواهم دید 

روز دوم باز می گفتم 

لیک با اندوه و با تردید 

 

روز سوم هم گذشت اما 

بر سر پیمان خود بودم 

ظلمت زندان مرا می کشت 

باز زندانبان خود بودم 

 

آن من دیوانه ی عاصی  

در درونم های هو می کرد 

مشت بر دیوارها می کوفت 

روزنی را جستجو می کرد 

 

در درونم راه می پیمود 

همچو روحی در شبستانی 

بر درونم سایه می افکند 

همچو ابری بر بیابانی 

 

می شنیدم نیمه شب در خواب 

هایهای گریه هایش را 

در صدایم گوش می کردم 

درد سیال صدایش را 

 

شرمگین می خواندمش بر خویش 

از چه رو بیهوده  گریانی

در میان گریه می نالید 

دوستش دارم ، نمی دانی 

 

بانگ او آن بانگ لرزان بود 

کز جهانی دور بر می خاست 

لیک در من تا که می پیچید 

مرده ای از گور بر می خاست 

 

مرده ای کز پیکرش می ریخت 

عطر شورانگیز شب بو ها 

قلب من در سینه می لرزید 

مثل قلب بچه آهوها 

 

در سیاهی پیش می آمد 

جسمش از ذرات ظلمت بود 

چون به من نزدیکتر می شد 

ورطه ی تاریک لذت بود 

 

می نشستم خسته در بستر 

خیره در چشمان رویا ها 

زورق اندیشه ام ، آرام 

می گذشت از مرز دنیا ها 

 

باز تصویری غبار آلود 

زان شب کوجک ، شب مبعاد 

زان اتاق ساکت سرشار

از سعادت های بی بنیاد 

 

در سیاهی دست های من 

می شکفت از حس دستانش 

شکل سرگردانی من بود 

بوی غم می داد چشمانش 

 

ریشه هامان در سیاهی ها 

قلب هامان ، میوه های نور 

یکدگر را سیر می کردیم 

با بهار باغ های دور 

 

می نشستم خسته در بستر 

خیره در چشمان رویا ها 

زورق اندیشه ام ،آرام  

می گذشت از مرز دنیا ها 

 

روزها رفتند و من دیگر 

خود نمی دانم کدامینم 

آن من سرسخت مغرورم 

یا من مغلوب دیرینم؟ 

 

بگذرم گر از سر پیمان 

می کشد این غم دگر بارم 

می نشینم شاید او آید 

عاقبت روزی به دیدارم 

 

                               فروغ فرخزاذ

  

 

من به تو محتاجم

باز با من سخن از عشق بگو 

ای سراپا همه خوبی و صفا 

به خدا محتاجم 

 

من چو ماهی که ز دریا دور است 

و شن گرم کنار ساحل  

پیکرش را گور است 

موج امید و وفا می خواهم 

من تو را می خواهم 

 

من تو را می خواهم ای دریا 

ای به ظاهر همه تندی ،همه خشم

و به دل  

گرم و آرام و پر از شور حیات 

 

من چو گل  

که به اشک  شب و لبخند سحر محتاج است 

به تو روشنگر جان محتاجم 

به تو همچون خورشید  

و به هر قصه ی عسق که بگویی با دل 

چو هوا محتاجم 

 

همچو خورشید بتاب

تا چو گل پر بگشایم از شوق 

تا بپیچد همه جا عطر اشعار ترم 

و بخوانند همه و بدانند همه 

که تو را می خواهم ای خورشید 

و ببینند همه 

که به تو محتاجم 

 

به تو چون سرو بلند 

که بر آن ساقه ی نیلوفر نازک پیچد 

همچو آن پیچک لرزنده ی َ خرد

تارهایی ز وفا می پیچم  

تا جدا هیچ نگردی از من 

 

با تو می مانم در باغ وجود 

با تو  می میرم ای بود و نبود  

من به تو محتاجم 

به محبت به وفا محتاجم 

به خدا محتاجم.