سلام به همه ی دوستان عزیزم
فرا رسیدن ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان ابا عبدالله
حسین(ع) را تسلیت میگم و از همگی التماس دعا دارم از
همتون صمیمانه تشکر می کنم به خاطر اینکه افتخار
دادین و به وبلاگ این حقیر اومدین و تولدمو تبریک گفتین و
البته یه معذرت خواهی حسابی بدهکارم به عزیزانی که
نتونستم به نظراتشون پاسخ بدم امیدوارم منو ببخشن.
خوشحال میشم بازم پذیرای حضور گرمتون باشم .
امروز تولدمه
یک ساله دیگه هم با تمام اتفاقات تلخ و شیرین سپری شد، اتفاقاتی که بعدها خاطراتمون رو شکل میدن و نمیزارن رشته ی پیوندمون با گذشته پاره بشه ، خوب و بدش فرقی نمی کنه چه بسا ممکنه یه روزی آرزو کنیم کاش به اون روز بر می گشتیم. شخصا نمی دونم توی این مدتی که از خدا عمر گرفتم بنده ی خوبی براش بودم یا نه؟ فقط اینو می دونم که تمام تلاشمو کردم. دیگه قضاوت با کسانی که در اطرافم بودن و خدای خودم.شاید کار بزرگی تو این دنیا انجام ندادم ولی از اونجایی که معتقدم رسالت انسان ها و کلا هدف از خلقت در این دنیا عشق ورزیدن به همدیگه اس دیگران را بی توقع دوست دارم و شایدم روز تولد یادآور اینه که فراموش نکنیم برای چی به دنیا اومدیم.( خدایا امیدوارم ناامیدت نکرده باشم.)
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزل های من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سر خوش زیبایی ات شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن
روز اول پیش خود گفتم:
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های هو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم ، نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر می خاست
لیک در من تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شورانگیز شب بو ها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهوها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر می شد
ورطه ی تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام ، آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوجک ، شب مبعاد
زان اتاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دست های من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان ، میوه های نور
یکدگر را سیر می کردیم
با بهار باغ های دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام ،آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟
بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم
فروغ فرخزاذ
زن و شوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک
داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم
کرده بودند.در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و
هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمی کردند، مگر یک چیز؛یک
جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش
خواسته بود ، هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی
نپرسد.
همه ی این سال ها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد
جعبه فکر نمی کرد، اما سرانجام روزی پیرزن به بستر
بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند. در حالی که با
یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش
را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد.پیرزن تصدیق کرد
که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد آن جعبه به
شوهرش بگوید و از او خواست که در جعبه را باز کند.
وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای
پول بالغ بر ۹۵هزار دلار پیدا کرد.پیرمرد در این باره از همسرش
سوال کرد. پیرزن گفت:هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم ،
مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این
است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از
دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.
پیرمرد که به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود ، تمام سعی خود را
کرد که اشکهایش سرازیر نشود.فقط دو عروسک در جعبه بودند.
پس همسرش دو بار در تمام این سالها ی زندگی و عشق ، از او
رنجیده بود.از این بابت در دلش شادمان شد.
سپس به همسرش رو کرد و گفت: عزیزم خوب این در مورد
عروسکها بود، ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا
آمده اند؟
پیرزن در پاسخ گفت: آه ، عزیزم ،این پولی است که از فروش
عروسک ها به دست آورده ام.
از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خار خار شب بی قراری ام
تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم در آیینه کاری ام
گر من به شوق دیدنت از دست می روم
از خویش می روم که تو با خود بیاری ام
بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست برآری به یاری ام
کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام
تا ساحل قرار تو چون موج بی قرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام
با ناخنم به سنگ نوشتم: بیا ، بیا
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام
تقدیم به ساحت مقدس امام زمان(عج)