چه آرام درخود شکستم

عشق اونه که هیچ وقت نگی متاسفم

چه آرام درخود شکستم

عشق اونه که هیچ وقت نگی متاسفم

خدا کند که بیایی

کجاست منتظر تو؟ 

 

چه انتظار عجیبی ! 

 

تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی! 

 

عجیب تر اینکه 

 

چه آسان نبو دنت شده عادت 

 

چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت 

  

چه بی خیال نشستیم ! 

 

نه کوششی ، نه وفایی! 

 

فقط نشسته و گفتیم: 

 

خدا کند که بیایی!!!!!!  

 

 

                                

 

                             

امروز را دریاب

مردی وارد گلفروشی شد تا دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری زندگی می کرد سفارش دهد و با پست برای او بفرستد. 

 

وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که در کنار در نشسته بود و گریه می کرد. 

 

مرد نزدیک دختر رفت و پرسید:دختر خوب چرا گریه می کنی؟ 

دختر گفت:می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. 

مرد لبخندی زد و گفت:با من بیا من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی. 

 

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت به لب آورد. 

 

مرد به دخترک گفت:می خواهی تو را برسانم؟ 

دختر گفت: نه ، تا قبر مادرم راهی نیست. 

مرد دیگر نمی توانست چیزی بگوید. بغض گلویش را گرفت ، دلش شکست و اشکش جاری شد.طاقت نیاورد به گل فروشی برگشت ، دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا با دست خودش آن را به مادرش هدیه کند. 

 

شکسپیر میگه: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری ، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن. 

 

  

منو نشناخته بود

یک نگه کرد و گذشت          منو نشناخته بود 

 

آخه رنج و غم و درد             کارمو ساخته بود 

 

اون که از شاخه ی عمر       منو با سنگ غم انداخته بود 

 

اونکه بر جون و دلم              مثل سرمای خزون تاخته بود  

                 منو نشناخته بود   

 

آخه رنج و غم و درد              کارمو ساخته بود 

 

یاد یک خاطره ، یک عمر تباه 

 

مثل آه 

 

مثل یک ناله دوید از پی او 

 

دامنش را بگرفت !  

شد قدم ها کوتاه 

 

رو به من کرد و نگاهی ،چه نگاه!  

رنگ و رویم چو بدید           رنگشو باخته بود 

 

آخه رنج و غم و درد           کارمو ساخته بود 

 

یک نگه کرد و گذشت  

                  یک نگه کرد و گذشت  

 

گذشت... 

 

      گذشت... 

 

            گذشت...  

 

 

 

من با عشق آشنا شدم

من با عشق آشنا شدم 

  

و چه کسی این چنین آشنا شده است؟ 

 

هنگامی دستم را دراز کردم  که دستی نبود. 

 

هنگامی لب به زمزمه گشودم ،  

 

که مخاطبی نداشتم 

 

و هنگامی تشنه ی آتش شدم ، 

 

که در برابرم دریا بود و  

 

دریا و   

 

دریا....! 

 

                  دکتر شریعتی

غزل آتش

خونی چکید و حنجره ی خاک جان گرفت 

بغضی شکست و دامن هفت آسمان گرفت 

 

آبی که دستبوس عطش بود شعله زد 

آتش سراغ خیمه ی رنگین کمان گرفت  

 

ابری برای گریه نیامد ولی ز سنگ خون  

غنچه غنچه خاک تو را در میان گزفت 

 

اسبی  ز سمت علقمه آمد دگر بس است 

تیری امام آینه ها را نشان گرفت 

 

مانده است در حکایت این سوگ، شعر من 

چندتن که جسم سوخت و آتش به جان گرفت 

 

از آخرین شراره چنین می رسد به گوش: 

باید تقاص عافیت از کوفیان گرفت 

 

                       

                     سید ضیاءالدین شفیعی                   

طوفان

نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود 

شروع عشق و آغاز غزل شاید همان دم بود 

 

نخستین اتفاق تلخ تر از تلخ 

که پشت عرش را خم کرد یک ظهر محرم بود 

 

مدینه نه که حتی مکه دیگر جای امنی نیست 

تمام کربلا و کوفه غرق ابن ملجم بود 

 

فتاد از پا کنار رود در آن ظهر درد آلود 

کسی که عطر نامش آبروی آب زمزم بود 

 

دلش می خواست می شد آب از شرم ،اما حیف 

دلش می خواست صد جان داشت اما باز هم کم بود 

 

اگر در کربلا طوفان نمی شد کس نمی فهمید 

چرا یک عمر پشت ذوالفقار مرتضی خم بود 

 

 

                           علیرضا قزوه